اگر خداوند متعال طلب کند قراره هفته بعدی بریم شمال ولی طراحی کتابم هنوز مونده قرار شنبه و یکشنبه سرویس کنم خودمو تا تموم شه.
دیروز که داشتم راه میرفتم تو خیابون داشتم به این فکر میکردم حتی وقتی ادم هیچی برای ناراحتی نداره باز یه چیز برای خودش درست میکنه یعنی با وضع مالی استیبل یه کار نرمال چرا من باید به این فکر کنم که عشق باشه یا نباشه ! اصلا این معقوله دست من نیست و باز هم یه حسی میگه که باید توی زندگی باشه ... :( و زمانی که من با افکارم دست و پنجه نرم میکردم یه ساختمون اداری ک قبلا توش کار میکردم اتیش گرفت من ندیدم و به حدی زیاد بود که ما که یه چهار راه اونور تر بودیم بوی دود و اتیش خونمون پیچید و یه اتفاق وحشتناک رو رغم زد و دیدم چطور میشه تو یک لحظه این دغدغه های معمولی نابود شه و نیازای اساسی در خطر بیوفته. امیدوارم حال همگیشون خوب باشه واقعا اگه یکی از عزیزان ادم در خطر بیوفته خیلی وحشتناک میشه